شعر بی دروغ شعر بی نقاب
جمعه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۸، ۱۱:۳۳ ق.ظ
شعربی دروغ شعر بی نقاب
شعرت نمی آید؛ من این را خوب ؛می فهمم
ساکن شدی در ساعت سرکوب ؛می فهمم
گاهی دلت را درز میگیری و گاهی هم
صدها بُرش بر قلب پر آشوب؛ می فهمم
معجون افکاری که در ذهن تو می پیچد
سودی ندارد ؛چرخه ی معیوب ؛می فهمم
انگیزه افتاده به سرداب پریشانی
خودکار بی رنگ و ورق مرطوب ؛می فهمم
تلخ است اوقاتت از این رسمِ درویی ها
وقتی نمانده خنده ای مرغوب ؛می فهمم
از بی دروغ و بی نقاب شعر مأیوسی
جایی که مس هم گشته زرین کوب ؛می فهمم
دوران بی پروایی و گستاخی و نفرت
حرفی ندارد با تویِ محجوب؛ می فهمم
ابراز میمیرد اگر چه حرف بسیار است
وقتی شعوری میشود مضروب ، می فهمم
گفتم تمام شعر را تا من بگویم باز
حال ِ تو را ای تا ابد محبوب! می فهمم
#ارسا_اجلالی
۹۸/۰۲/۲۷