پنجشنبه, ۷ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۴۸ ق.ظ

❇️تا درعبورِ من👇
هان؟ میشناسی ام؟
ای خیره پشت پنجره
درمن
چه دیده ای؟
این پابریده ی احساسِ خود،منم
درحسرتی وزین ،
با سنگ ها پریدم وغرق نگفتنم
تمبری میان پاکت پستم
کسی ندید
تا روکندمرا
و رسیدم به دامنم
پنهان سنتم؛
این سرخ جامه ای
که نشانِ نشاط نیست
لبخند برلبم
که کشیدم به صدهنر،
پشتش حیات نیست
آری توهم کنون،
مسحوریک مجسمه ی رنگ خورده از
یاقوتی وعقیق
این سرخ و سخت را
باورنکن که من
بالی سبک زعشق
بی تابِ پرکشیدن صدآرزوی ناب،
دارم نهان رفیق
چون کفشدوزکی
ازیادرفته ام
شاید،
زمان،
شبی
ز سرانگشت حسرتش
من را رها کند
یا بال های نازک یخ بسته ی مرا
با مرگ
واکند
تندیس پرتملقی از یک الهه ام
خاموش وپرغرور.
مانند دیگران
حرمت بنه فقط
به ظاهر حالم
گذر بکن؛
از عمق داغ
عشق
از
برزخ
شعور...
#ارسا_اجلالی
۰
۰
۹۶/۱۰/۰۷